نمی‌دونم کار درستیه که داستان بنویسم یا نه ولی ازون‌جایی که کسی نمی‌خونه پس می‌نویسم

هنوز به سبک خودم فکر نکردم، هنوز نمی‌دونم هدفم چیه؟ فقط می نویسم . . .

داستان ازین قراره که یکی از بهترین روز های بارانی پاییز را شروع کردم، البته که روز به تنهایی همیشه خوبه، اگر بارانی و پاییزی باشه که حتما عالیه ولی خب چه میشه کرد همیشه همینطور خوب نمی مونه

نمی‌گم مثل همیشه، ولی خب از برنامه عقب بودم و امیدوار بودم به کلاس فیزیک ساعت ۹ صبحم برسم

برای رسیدن به دانشگاه طبق اصل ضرب ۴ راه داشتم

۲ راه برای رسیدن به میانه راه(تاکسی و اتوبوس) و ۲ راه برای رسیدن به کلاس فیزیک مذکور(باز هم تاکسی و اتوبوس)

اتوبوس مسیر دوم با توجه به دیر به دیر راه افتادن، گزینه مناسبی برای روز بارانی محبوبم نبود پس بین ۲ گزینه برای مسیر اول باید انتخاب میکردم: اتوبوس یا تاکسی

با توجه به بارانی بودن و لغزنده بودن مسیر، طبیعتا اتوبوس انتخاب امنتر(و خب ارزانتر:دی)ی هست و با توجه به خط ویزه (مسیر brt ) زمانش تفاوت محسوسی با تاکسی نداشت ، اتوبوس را انتخاب کردم با خوشحالی ازین که امنیت خودم رو تضمین کردم

اتوبوس آمد و سوار شدم، بر خلاف همیشه که جلوی در می ایستادم، اینبار جای خالی ته اتوبوس بود و با خوشحالی رفتم و نشستم :)

از اوقات خوشم در اتوبوس لذت می‌بردم که ناگهان صدای بووووم آمد، درسته اتوبوس محبوب و امنم تصادف کرده بود

هنگام عبور از کنار اتوبوس دیگری، آینه بغل اتوبوس بغلی به شیشه اتوبوس ما برخورد کرده بود(سپر عقب ماشین جلویی به سپر جلوی ماشین عقبی؟)

خرده شیشه کل اتوبوس را گرفته بود و شیشه کناری اتوبوس کلا نابود شده بود و آینه اتوبوس بغلی داخل ماشین ما بود :) ولی کسی صدمه ندیده بود، بیشترین خطر برای جایی بود که من عادت داشتم بیاستم، پس روز خوبی بود که جون سالم به در بردم نه ؟ :دی

درسته که اولویت اول هر کس (احتمالا) زنده ماندن هست ولی فراموش نکردم که کلاس فیزیک دارم و تا دقایقی دیگر شروع می‌شود

بشنوید از مسافر های اتوبوس:‌

همه انسان هایی نجیب و معقول که سعی داشتن جلوی دعوای راننده های اتوبوس را بگیرند و راضی‌شان کنند در اتوبوس را باز کنند که به زندگی‌مان برسیم

بالاخره این اتفاق افتاد و ما پیاده شدیم و همگی به اتفاق تا ایستگاه بعدی(که نزدیک هم نبود) دویدیم .

طبیعتا باید دوباره کارت می‌زدیم و منتظر اتوبوس بعدی می‌شدیم ...

خلاصه ساعت ۸:۵۸ به کلاس فیزیکم رسیدم ولی دریغ از استاد فیزیک که تا ساعت ۹:۴۰ دقیقه افتخار نداد :) و فهمیدم اون دوی ماراتن برای هیچ بوده